
خدایا با نام تو کاری را که در این برهه از زمان به تشخیص خودم لازم دانسته ام شروع می کنم باشد تا این بنده حقیر را مورد عنایت خود قرار دهی
آمین
|
|






امروز 22 بهمن بود ...
روزی که الله فرمود: آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است
روزی که عطر محمد(ص) و ائمه اطهار (ع) را استشمام کردیم
روزی که شاید صاحب این زمان کنار ما راه میرفت و تکبیر می گفت
روزی که خون های ریخته ی شهدا را در رگهایمان احساس کردیم
روزی که امام خمینی(ره) را صدا کردیم
روزی که امام خامنه ای(حفظه الله) را سربلندتر از پیش کردیم
روزی که بر روی امواج شبکه های ماهواره پارازیت الله اکبر انداختیم
روزی که چندصد تومان پول ماشین دادیم تا بیاییم ساندیس 200 تومانی بخوریم !
روزی که پیرمردها و پیرزن ها در آخر راهپیمایی دنبال جایی برای نشستن و خستگی در کردن بودند
روزی که جوانها جوانی کردند
روزی که کودکان در آغوش پدر و مادر و پرچم ایران در دستشان بود
روزی که روز مردم بود و روزیه مردم
و امروز روز خدا بود

وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ۞
فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ۞
سوره آل عمران ؛ آیات ۱۶۹ - ۱۷۰
کساني را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار،
بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان به ايشان روزي ميدهند.
از فضيلتي که خدا
نصيبشان کرده است شادمانند و به آنها که در پي شان هستند و هنوز به آنها
نپيوستهاند بشارت ميدهند که بيمي بر آنها نيست و اندوهگين
نشوند.
روز چهارشنبه 14 دی1390 ساعت: 9:34 اولین فحش وبلاگ خودم رو برای مطلب "حماسه 9 دی" از یه ضد انقلاب گرفتم. این یعنی اینکه راهی رو که با توکل بر خدا شروع کردم آسفالته آسفالته و به خاکی نزدم.
و اما در جواب اون شخص باید بگم که از کارهایی که 9 دی با شما کرد همین بس که شما رو تا حدی عصبانی کرده که هنوز هم که هنوزه دارید با فحش دادن اعصاب خودتون رو آروم می کنید. من که شخصاً راضی به مرگ کسی نیستم برای همین شما تا میتونی فحش بده که خدا نکرده دق مرگ نشی. نهایتاً با توجه به فحش هایی که دادی تا همین حد که جوابت رو دادم از سرت هم زیادیه.
ما برای خدا سعایت می کنیم و شما برای خرما شقاوت
اینم هم عکس کسی که ما بهش لبیک میگیم؛ اگه ضد انقلابیون دوست نداشتند نظر بدند یکی دیگشو میذاریم! :)


تا كه بر خاطره ها دست گذر دادم من/ یاد روز نهم از ماه دی افتادم من
اسمش قاسم بود. پدرش گردان ديگر بود. تره به تخمش مي رود، قاسم به باباش. هر دو بَشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهيد، با قاسم بود.
- سلام ابراهيم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستي ببينم تو چند تا داداش داري؟
* سه تا، چه طور مگه؟
- هيچي! از امروز دو تا داري. چون داداش بزرگت ديروز شهيد شد!
* يا امام حسين!
به همين راحتي! تازه كلي هم شوخي و خنده به تنگ خبر مي بست و با شنونده كاري مي كرد كه اصل ماجرا يادش برود. هر چي بهش مي گفتم كه: "آخر مرد مؤمن اين چطور خبر دادن است؟ نمي گويي يك هو طرف سكته مي كند يا حالش بد مي شود؟ "
مي گفت: "دمت گرم. از كي تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟! "
*منظورم اينه كه يك مقدمه چيني، چيزي...
- يعني توقع داري يك ساعت لفتش بدم؟ كه چي؟ برادر عزيزتر از جان! يعني به طرف بگويم شما در جبهه برادر داريد؟ تا طرف بگويد چطور؟ بگويم: هيچي دل نگران نشو. راستش يك تركش به انگشت كوچكه پاي چپش خورده و كمي اوخ شده و كلي رطب و يابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فك تكاندن و مخ تيليت كردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان اين طرز كار من نيست. صلاح مملكت خويش خسروان دانند! من كارم را خوب فوت آبم. "
نرود ميخ آهنين در سنگ! هيچ طور نمي شد بهش حالي كرد كه... بگذريم. حال خودم معطل مانده بودم كه به چه زبان و حسي سراغ قاسم بروم و قضيه را بهش بگويم. اول خواستم گردن ديگران بيندازم. اما همه متفق القول نظر دادند كه تو - يعني من - فرمانده اي وظيفه من است كه اين خبر را به قاسم بدهم.
قاسم را كنار شير آب منبع پيدا كردم. نشسته و در طشت كف آلود به رخت چرك هايش چنگ مي زد. نشستم كنارش. سلام عليكي و حال و احوالي و كمكش كردم. قاسم به چشمانم دقيق شد و بعد گفت: "غلط نكنم لبخند گرگ بي طمع نيست! باز از آن خبرها شده؟ " جا خوردم.
- بابا تو ديگه كي هستي؟ از حرف نزده خبر داري. من كه فكر مي كنم تو علم غيب داري و حتي مي داني اسم گربه همسايه چيه؟
رفتيم و رخت ها را روي طناب ميان دو چادر پهن كرديم. بعد رفتيم طرف رودخانه كه نزديك اردوگاه بود. قاسم كنار آب گفت: "من نوكر بند كفشتم. قضيه را بگو، من ايكي ثانيه مي روم و خبرش را مي رسانم. مطمئن باش نمي گذارم يك قطره اشك از چشمان نازنين طرف بچكه! "
- اگر بهت بگويم، چه جوري خبر مي دهي؟
*حالا چي هست؟
- فرض كن خبر شهادت پدر يكي از بچه ها باشد.
* بارك الله. خيلي خوبه! تا حالا همچين
خبري نداده ام. خب الان مي گويم. اول مي روم پسرش را صدا مي زنم. بعد خيلي
صميمانه مي گويم: ماشاءالله به اين هيكل به اين درشتي! درست به باباي
خدابيامرزت رفتي!... نه. اينطوري نه.
آهان فهميدم. بهش مي گويم ببخشيد شما تو همسايه تان كسي داريد كه باباش
شهيد شده باشد؟ اگر گفت نه. مي گويم: پس خوب شد . شما ركورد دار محله شديد،
چون بابات شهيد شده!... يا نه. مي گويم شما فرزند فلان شهيد نيستيد؟ نه
اين هم خوب نيست. گفتي بايد آرام آرام خبر بدم. بهش مي گويم، هيچي نترس ها.
يك تركش ريز ده كيلويي خورد به گردن بابات و چهار پنج كيلويي از گردن به
بالاش را برد ... يا نه ....
ديگر كلافه شدم. حسابي افتاده بود تو دنده و خلاص نمي كرد.
- آهان بهش مي گويم: ببخشيد پدر شما تو جبهه تشريف دارن؟ همين كه گفت: آره. مي گويم: پس زودتر برويد پرسنلي گردان تيز و چابك مرخصي بگيريد تا به تشييع جنازه پدرتان برسيد و بتوانيد زودي برگرديد به عمليات هم برسيد! طاقتم طاق شد. دلم لرزيد. چه راحت و سرخوش بود. كاش من جاش بودم. بغض كردم و پرده اشكي جلوي چشمانم كشيده شد. قاسم خنديد و گفت: "نكنه مي خواي خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگي؟! اينكه ديگه گريه نداره. اگر دلت مي خواد خودم بهت خبر بدم! " قه قه خنديد.
التماس دعا

هم زمان با سفر مقام معظم رهبری به کرمانشاه
این کلیپ را به تمامی عاشقانش تقدیم میکنم
التماس دعا

نام و نام خانوادگي شهيد:
محمد رضا باصر (مداح اهل بيت (ع) و پاسدار)
ولادت: 1338
شهادت: 1363 عمليات بدر
محل شهادت: شرق دجله
محل دفن:
گلزار شهداي وادي رحمت، بلوك 5، رديف 33، شماره 11
هميشه و در همه حال پيروان صديق ولي فقيه زمان، رهبر كبير انقلاب اسلامي، مرجع اعلاي تقليد و فرمانده كل قواي اسلام، حضرت امام روح ا…، خميني روحي لهالفدا باشيد. بزرگترين نشانه خط امام بودن هر شخصي، ميزان اطاعتاش از امام ميباشد. حزباللهي و خط امام بايد اطاعت بيچون و چرا و محض از امام نمايد.
اطاعت از امام، اطاعت از امام زمان (عج) ميباشد. «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» و اطاعت از امام زمان به اطاعت از خداوند بر ميگردد…
تبليغات و ارشاد خيلي اهميت دارد، به آن ارزش قائل شويد، مخصوصا در روستاها از لحاظ تبليغاتي خيلي كمبود دارند، اميدوارم با تبليغاتها و ارشادات شما عزيزان حزباللهي عظمت انقلاب و دستاوردهاي آن در روستاها و در پيش تمام ناآگاهيها روشنتر شود … به مجالس سوگواري اباعبدا… الحسين (ع) فوقالعاده اهميت دهيد، به تعزيهداري حسين (ع) عشق عميق داشته باشيد.
شرح دیدار
امروز به دیدار خانواده شهید باصر رفتیم. خانه ای در مرکز شهر. وقتی وارد خانه شدیم در گوشۀ پذیرایی منزل تختی را مشاهده کردیم که نشان میداد در این خانه کسی مریض است. مریض مادر شهید بود که یک ماه از عمل قلبش می گذشت و خدا را شکر حالشان بهتر شده بود و با همان قامت خمیده و پاهای رنجور از ما استقبال کرد. همه در قسمتی از پذیرایی روی زمین نشستیم.بعد از پذیرایی برادری در تجلیل از شهدا و بالاخص شهید این خانواده سخن گفت. حرفش که تمام شد رو به مادر شهید کرد و از وی خواست تا برایمان صحبت کند. نمی خواستند حرف بزنند ولی اصرار ما کار خودش را کرد و شروع به صحبت کردند که ای کاش صحبت نمی کردند یا کاش من آنجا نبودم. سر آغاز کلامش را با بسم الله الرحمن الرحیم و آیه ی شریفه ی "ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا . . ." شروع کردند ولی نمی دانم چرا بعد از آن چند ثانیه سکوت کردند. نمیدانستم برای فکر کردن مکث کرده یا به خاطر بغض است. کلامشان را که شروع کردند بدون هیچ حاشیه ای اصل مطلب را گفتند. این که دلشان خون است از زنان و دخترانی که حجابشان را حفظ نمی کنند. این که حضورشان در کوچه و بازار و حتی در قبرستان ها و کنار مزار شهدا عذابش می دهد. می گویند روزی سر مزار شهیدم رفتم وقت برگشتن دختری را با وضع و پوشش بسیار نامناسب دیدم خواستم امر به معروف و نهی از منکرش کنم ولی با پرخاش او مواجه شدم و مردمی که دورم جمع شده بودند و به من می گفتند که دنبال دردسر هستی؟ چه کار داری باهاش ولش کن؟ و من هم در بین این حرفها به ۲۵ سال پیش فکر می کردم که پسرم در جبهه ها شهید شد تا دشمن بعثی جرأت نکند نگاه چپ به ناموس مسلمان بیاندازد چه برسد به اینکه بخواهد کشف حجابش کند. آخر صحبتشان را هم با یک جمله ی سوالی تمام کردند که چه کسی و کی می خواهد کاری بکند؟ صحبتشان تمام شد و ما که سر هایمان از شرمندگی به زیر بود را کمی بعد بالا آوردیم و سکوت چند ثانیه ای را شکستیم تا اجازه ی مرخصی از محضرشان را کسب کنیم. از خانواده شهید خداحافظی کردیم و از منزلشان خارج شدیم. راه برگشت به خانه را در سکوتی همراه با شرمندگی پیمودیم.


